شما می توانید با ارسال ایمیل خود ، بصورت رایگان مشترک شده و از بروزسانی مطلع شوید.

ایمیل خود را وارد کنید:

شواهد نظامی در مقابل نظریۀ انحطاط هخامنشیان

یزدان صفایی 

دورۀ هخامنشی که از زمان کورش در ۵۵۹ ق. م به عنوان عصر تازه‌ای در تاریخ باستان آغاز شده بود سرانجام با شکست داریوش سوم، آخرین پادشاه هخامنشی در مقابل اسکندر مقدونی به پایان رسید. منابع یونانی و به پیروی از آنان، بسیاری از مورخان جدید، انحطاط و زوال هخامنشیان را یکی از عوامل این شکست مطرح می‌-کردند اما باید پرسید آیا شواهدی برای وجود این انحطاط در آستانۀ هجوم اسکندر مقدونی وجود دارد؟

داریوش سوم، آخرین شاه هخامنشی، پس از اردشیر سوم و ارسس به تخت نشست. امپراطوری هخامنشی در زمان اردشیر سوم با آشوب‌هایی در نقاط مختلف قلمروی خود روبه‌رو شده بود. برخی از آن‌ها مانند آشوب آرتاباز مشکل چندانی ایجاد نکردند به طوری‌که فرماندهی ارتش هخامنشی برای دفع آن برعهدۀ سرداری محلی گذاشته ‌شد شورش در مصر و فینیقیه و قبرس به اندازۀ کافی بزرگ بود که اردشیر تصمیم بگیرد شخصاً فرماندهی سپاه ایران را برعهده بگیرد، شورش در سواحل مدیترانه فرونشست و پس از آن مصر پس از سال‌ها استقلال، بار دیگر در تاریخ ۳۴۲ ق. م. جزئی از امپراطوری هخامنشی گشت. ملاحظه می‌گردد که شورش‌های کوچک و بزرگ در زمان اردشیر سوم نهایتاً با قدرت سرکوب شده و حتی ایالت مصر بار دیگر از نو فتح می‌گردد.

بعد از اردشیر سوم، پسرش ارسس و پس از قتل او، داریوش سوم به تخت سلطنت نشستند. افزایش بحران­های خانوادگی و قتل‌های شاهان و شاهزادگان، ابزاری برای توصیف ناتوانی قدرت امپراطوری و در واقع زمینه‌سازی مورخان کلاسیک برای ورود اسکندر به عنوان پایان‌دهندۀ این بی‌نظمی تلقی می‌شود اما به تخت نشستن داریوش سوم، ضامن اجرای قاعدۀ اصلی و مهم هخامنشیان مبنی بر ماندن قدرت پادشاهی در خاندان بود.

از زمان داریوش بزرگ، وقتی پسر مشروعی در خاندان وجود نداشت، پسران دیگران که درون حلقۀ اصلی قرار داشتند بر سر جانشینی مبارزه می‌کردند و یکی از آنان یا از طریق شیوۀ ازدواجِ درون‌همسری برای خود مشروعیتی بیش از دیگران به دست می‌آورد یا با نیروی اسلحه و نبرد فردی بر دیگران پیروز می‌شد احتمال دیگر که در مورد داریوش سوم رخ داد، این بود که فردی از خاندان فرعی به تخت بنشیند و شاخه‌ای که پیش‌تر در حاشیه قرار داشت، قدرت را در دست بگیرد، به هر حال آنچه که مهم است و در مورد داریوش سوم نیز صادق است این است که این شاخۀ حاشیه‌ای، بخشی از کلیّت خاندان بوده و اکنون پس از به تخت نشستن، تبدیل به شاخۀ اصلی می‌شود. امپراطوری هخامنشی هرگاه چنین شرایطی داشته با شورش‌های محلی ‌روبه‌رو شده است.

داریوش سوم از حمایت اشراف پارسی برخوردار بوده است (کنتیوس کورتیوس روفوس، III، ۳، ۱۴ و ۲۱) اما با مشکلاتی در شهر بابلیِِ اوروک و همینطور در مصر (ممفیس) روبه‌رو می‌شود. لیستی از شاهان اوروک به اکدی وجود دارد که مدرک ما برای رخ دادن شورش در بابل است. (کورت ۲۰۰۷: ۴۲۵-۴۲۶) در این لیست پیش از نام داریوش، شاهی با نام بابلی آمده است؛ با وجود تردیدهایی که در مورد اشتباه کاتب بابلی وجود دارد اینکه تنها در یک سند، چنین نامی آمده باید به کوتاه و زودگذر بودنِ شورش این غاصب مربوط باشد در واقع به نظر می‌رسد که وقفۀ ناشی از این شورش مربوط به آشفتگی شرایط ابتدای حکومت داریوش باشد که پس از ثبات داریوش در جایگاهش به عنوان شاه بزرگ، این شورش نیز به سرعت سرکوب شده و اثری از آن در دیگر منابع محلی باقی نمانده است به همین ترتیب یک شورش محلی دیگر نیز در مصر به سرعت سرکوب می‌شود. (مورکوت ۲۰۰۵: ۱۴۳)

بنابراین در چند دهۀ آستانۀ حملۀ اسکندر مقدونی، ارتش هخامنشی به سرعت شورش‌ها را فرو خوابانده است که نشان می­دهد قدرت مرکزی، ساختار خود را حفظ کرده و سرعت عمل هخامنشیان برای مقابله با ورود اسکندر به آسیا نیز مؤید آن است. در واقع باید پذیرفت که شواهد نظامی با نظریۀ انحطاط که برآمده از تصویرسازی منابع کلاسیک است تناقض دارد.

منابع:

Kuhrt, A., 2007, The Persian Empire: A Corpus of Sources from the Achaemenid Period, London and New york: Routledge.

Quintus Curtius Rufus, ۲۰۰۴, The History of  Alexander. John C. Yardley(trans),  Penguin: Harmondsworth.

Morkot, R, 2005, The Egyptians: An Introduction (Peoples of the Ancient World), London and New York:  Routledge

———

چاپ شده در:

اعتدال (گاهنامۀ مستقل دانشجویی دانشکدۀ ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران)، دورۀ ۱، شمارۀ ۳، شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۳، صفحۀ ۶

۶ دیدگاه نوشته شده است! می توانید دیدگاه خود را بنویسید

  1. جمشید کیانی says:

    { (اسکندر) برفت تا آنجا که گور سیاوش بود…

    پس آنجا فرمود که فرود آمدند و لشکرگاه بزدند؛ و آن ترکان

    خود ندانستند که او از نژاد «لهراسپ» است. می‎پنداشتند

    که او از روم است و پسر فیلفوس است.

    و لشگر در قلعه (سیاوش کرد) افتادند و شمشیر در نهادند

    و لشگر شاه در شهر آمدند و شاه (اسکندر اشکانی) بر تخت

    «توران شاه» بنشست …

    توران‎شاه را می‎آوردند بند برنهاده … بفرمود تا او را گردن زدند

    و گفت : این کین جدم لهراسپ است که ارجاسپ او را در بلخ

    کشته است. چنان که در شهنامه معروف است.}
    [اسکندرنامه ▬ ؟ ▬جمع‎آورنده : عبدالکافی بن ابی البرکات ▬
    به کوشش : ایرج افشار ▬ فشرده‎ای از رویه‎های ۲۲۸ تا ۲۳۰]

  2. جمشید کیانی says:

    با درود بر آقای صفایی.

    بر پایه‎ی شواهدی ماجرای حمله‎ی الکساندر مقدونی به ایران را باید

    با تردید نگریست. بخش کوچکی از این شواهد را در اینجا ملاحظه

    فرمایید :
    http://www.iranclubs.org/forums/showthread.php?t=129770

    باید در نظر داشت که طبق برخی متون ، ایرانیان قدیم به وجود ۲

    اسکندر ، باورمند بوده‎اند و یا زندگی‎نامه‎ای که از او در متون

    ایرانی (و حتی یونانی) نوشته‎اند ، از آمیختن زندگی‎نامه‎ی ۲ تن ،

    پدید آمده است.

    برای مثال ، در کتابی که آن را به کالیستنس دروغین نسبت می‎دهند

    چنین می‎خوانیم :

    (ادامه در یادداشت بعد …)

  3. یزادنی نه آقای یزدان صفایی بدین وسیله اصلاح میکنم

  4. من با نظر آقای یزادنی موافقم کلا سیستم نظامی در وهله نخست روی سرداران تمرکز داشت نمونه بارز آن در دوره ساسانی مشاهده میشه(نبرد با اعراب مسلمان) که در نبرد های نخست سرداران کمی ناشناخته سپس سرداران فرستاده ویژه و نهایتا خود شاهنشاه در نبرد شرکت میکردند و این شیوه مرسوم بوده.

  5. بعد از سالها مطالعات شخصی‌، من به این نتیجه رسیده‌ام که بزرگترین اشتباه داریوش سوم عدم دخالت مستقیم او در نبرد Granicus (در بهار ۳۳۴ ق.م.) بود. احتمالا داریوش برین باور بود که سپاه هخامنشی به فرماندهی سرداران محلی برای مقابله با اسکندر آمادگی کافی‌ را دارند. غافل از اینکه قشون‌ مقدونی با استفاده از سلاح‌های جدید و مانور‌های جنگی‌یی که ایرانیان از آنها بیخبر بودند بسادگی وارد آسیای صغیر شد و از آن لحظه به‌بعد، مبارزه با سپاه و سردار مقدونی برای ایرانیان عملا کاری غیر ممکن گردید. اسکندر از این امر کاملا آگاهی‌ داشت که ارتش هخامنشی تحت فرمان داریوش سوم، که عمدتا متشکل از سواره نظام بود، امکان نبرد در مناطق کوهستانی آناتولیا را ندارد و بهمین دلیل نبرد Issus (در پائیز ۳۳۳ ق.م.) را به بهانه “مریض بودن” به‌تعویق انداخته و نهایتأ، با نزدیک‌شدن زمستان، سپاه (۸۰ هزار نفری) هخامنشی را وادار به عقب‌نشینی به نقاط کوهستانی شمال سوریه کرده و در یک حمله نسبتا غافلگیر‌کننده، داریوش را شکست سختی داد. از آن لحظه به بعد، انحطاط امپراطوری هخامنشی تقریبا تضمین شده بود.
    بعد از این واقعه، اسکندر به تطمیع ساتراپ‌ها و بزرگان ایرانی‌ پرداخت و نهایتأ در اثر خیانت یکی‌ دو سردار ایرانی (از جمله Mazaus, مازیار)، آخرین شکست را در دشت Gaumamela (در روز اول ماه اکتبر ۳۳۱ ق.م.) نسیب سپاه داریوش کرده و عملا دودمان هخامنشی را سرنگون کرد.

    • جناب آثار
      فکر می‌کنم عدم دخالت مستقیم شخص داریوش در نبرد گرانیکوس، برنامه ‌ای بود که سیستم نظامی امپراطوری به طور خودکار در برابر شورش ها از خود نشان می داد. یعنی در وهلۀ اول سرداران به نیابت از شاه در برابر نیروی متخاصم وارد عمل میشدند و بعد در صورت ناکامی شاه شخصاً وارد عمل میشد مانند مورد اردشیر سوم و شورش های سواحل مدیترانه.
      اگر بخواهیم داریوش را مقصر بدانیم (که به عنوان مورخ چنین وظیفه ای نداریم!) دست کم میشود او را در باب جدی نگرفتن حملۀ اسکندر مورد انتقاد قرار داد.

دیدگاه خود را به ما بگویید.